نهضت امام خمينى زمينه ‏ساز ظهور دولت‏ حضرت مهدى (عج)


عرفان محمود
مترجم: حجه الاسلام رحمت الله خالقى
)به نقل از مجله الحياه الطيبه، سال اول، ش صفر، رمضان 1418(
آنچه نزد همه فرقه‏هاى اسلامى قطعى و مسلم است اينكه احاديث‏شريف زيادى از سيد رسولان حضرت محمد (ص) روايت‏شده كه تصريح مى‏كند مهدى موعود از اهل بيت پيامبر (ص) به طور حتم و قطع در آخر زمان ظهور خواهد كرد تا زمين را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه با جور و ستم پر شده باشد. (1) حتى افراد زيادى از دانشمندان اهل سنت از مذاهب گوناگون آن، به متواتر بودن اين احاديث تصريح كرده‏اند و بعضى از آنها در اثبات تواتر اين اخبار بررسيهاى علمى نموده و كتابهايى نيز تاليف كرده‏اند: (2) از اين رو، دانشمندان مذاهب چهارگانه اهل سنت فتوا داده‏اند كه كسى كه ظهور حضرت مهدى موعود را انكار كند بايد كشته شود، يا اينكه به شدت تاديب شود تا از راى خود برگردد... (3(
از نظر شيعيان اهل بيت، متواتر بودن اين اخبار امرى قطعى و اعتقاد به حتمى بودن ظهور مهدى موعود از ضروريات مذهب است كه نمى‏توان آنها را انكار كرد و جزئى از اصول دين است كه اعتقاد به آنها از روى دليل و يقين واجب است زيرا بنابر عقيده مذهب اهل بيت، امامت از اصول دين است و اعتقاد به مهدى موعود به جهت اينكه از جانشينان و اوصياى رسول خدا است، از ضروريات اعتقاد به امامت مى‏باشد كه دلايل زيادى از آيات قرآن و احاديث صحيح نبوى و همچنين براهين عقلى بر آن اقامه كرده‏اند. (4)

همگانى بودن عقيده به وجود نجاتبخش جهان


از بارزترين اعتقادات مشترك اديان مختلف آسمانى ظهور مصلح موعود در آخر زمان است كه همه اديان به ظهور او بشارت داده‏اند، گرچه در تعريف و تعيين هويت او اختلاف دارند. همچنين بررسى متون اديان آسمانى درباره مصلح موعود ثابت مى‏كند كه او همان مهدى و همان فردى است كه اهل بيت پيامبر (ص) به آن عقيده دارند (5) حتى اعتقاد به حتمى بودن ظهور موعود نجاتبخش جهان، در مكاتيب مادى نيز وجود دارد; پس عقيده به ظهور چنين موعودى بيش از هر عقيده ديگرى افكار عمومى بشر را به سوى خود جلب كرده است. (6)

روايات حركت زمينه سازان در مدارك مشترك


با مراجعه به رواياتى كه درباره مهدى موعود نقل شده است، در مى‏يابيم كه يكى از نقاط روشن اشتراك بين اخبارى كه اهل سنت و اهل بيت نقل كرده‏اند، وجود يك حركت انقلابى زمينه ساز براى ظهور مهدى موعود مى‏باشد، حركتى كه از ايران به راه خواهد افتاد. چنين اتفاق نظرى، بى آنكه مخالفى داشته باشد، خود دليل روشنى است‏بر صحت اخبار و دست كم صحت مضمون مشترك بين آنها.
در اينجا نمونه‏هايى از اين احاديث‏شريفه را از مداركى كه در نزد شيعه و سنى معتبرند، نقل مى‏كنيم:
1-
ابن ماجه، ترمذى و بيهقى در كتاب سنن خود، طبرانى در معجم وسيط، قرطبى در تذكره خود، ابن كثير در فتن خود، هيثمى در مجمع الزوائد، سيوطى در حاوى، ابن‏حجر در قول المختصر و در الصواعق المحرقه، متقى هندى در كنزالعمال و در البرهان فى علامات مهدى آخرالزمان. و... از رسول خدا (ص) روايت كرده‏اند كه فرمود: "مردمى از مشرق خروج مى‏كنند و زمينه حكومت مهدى را فراهم مى‏آورند." با توجه به لحن اخبار و متون قديم چنين اثبات مى‏شود كه مشرق به ايران امروزى گفته مى‏شود. همچنين در روايات ديگر تصريح شده است كه چنين مردمى اهل خراسان، يا قم يا طالقان مى‏باشد. و همه اينها به ايران امروزى اشاره دارد، البته با ذكر نام مهمترين مناطق آباد و شهرهاى متمدن ايران آن روز. (7)
2- ابو داود و نسائى كتاب سنن خود و ابن‏المنادى در ملاحم، قرطبى در تذكره خود، ابن كثير در فتن خود و حميدى در الجمع بين الصحيحين و بسيارى ديگر با سند صحيح از امام على (ع) از رسول خدا (ص) نقل كرده‏اند كه فرمود: "مردى از ماوراء النهر قيام مى‏كند كه به او حارث ابن حراث مى‏گويند و در پيشاپيش او مردى است كه به او منصور گفته مى‏شود و زمينه را براى آل محمد فراهم مى‏سازد، همان طور كه قريش زمينه را براى رسول خدا (ص) فراهم نمود و يارى او بر هر مومنى واجب است، (يا فرمود: اجابت و پاسخ مثبت‏به او بر هر مومنى واجب است) . (8) نامهايى كه در روايت فوق، به آن اشاره شده است، رمزى مى‏باشد، همان‏طور كه در بسيارى از اخبار ملاحم نيز چنين است و مراد از آن يا فرد خبير است، يا كسى كه عمل مفيد دارد، يعنى كارش به نتيجه مى‏رسد.
3-
خطيب بغدادى و ديلمى از ابن عباس و ابوهريره روايت كرده‏اند كه هنگامى كه پرچم هاى سياه به اهتزاز درآمدند، به قوم فارس احترام كنيد; زيرا دولت‏ شما با آنها است  در اينجا تعبير" دولتكم" به دولت مهدوى اسلامى اشاره دارد. 4- ابن حماد ، ابن ابى شيبه، ابن ماجه، عقيلى و هيثم ابن كليب در مسند صحابه، ابن المنادى و حاكم در مستدرك خود، دانى در سنن خود، ابن حبان و ابو نعيم و ابن طلحه الكنجى شافعى و مقدسى و ابن‏قيم در المنارالمنيف، ذهبى در ميزان الاعتدلال، ابن كثير در فتن، سيوطى در الحاوى و خصائص و جمع الجوامع والدرالمنثور، ابن حجر در صواعق و متقى هندى در البرهان و كنزالعمال و شوكانى در التوضيح، و... از ابن مسعود روايت كرده‏ اند كه به حضور رسول خدا (ص) رسيديم آن حضرت در حالى به نزد ما تشريف ‏فرما شدند. كه آثار خوشحالى در چهره‏ اش نمايان بود، به طورى كه هر سوالى مى‏ كرديم جواب مى ‏داد و حتى اگر سوال نمى ‏كرديم خود ايشان شروع به صحبت مى‏كردند، تا اينكه گروهى از جوانان بنى ‏هاشم كه حسن و حسين (ع) نيز در ميان آنها بودند از آنجا گذشتند، رسول خدا (ص) با ديدن آنها حسن و حسين را به آغوش كشيد و چشمانش پر از اشك شد; گفتيم:اى رسول خدا (ص) چه چيزى باعث ناراحتى شما شد كه ما را نيز ناراحت نمود. فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا برگزيد و بعد از من اهل بيت من با سرگردانى و آوارگى روبه رو خواهند شد، تا آنكه گروهى با پرچم هاى سياه از مشرق قيام مى‏ كنند و حق را طلب مى ‏كنند، ولى به آنها داده نمى ‏شود سپس بار ديگر حق را طلب مى ‏كنند و در راه آن نبرد مى‏كنند و پيروز مى ‏شوند; پس هر كدام از شما و يا نسل آينده شما آنها را درك كرد بايد به امام اهل بيت من بپيوندد حتى اگر با سينه‏ خيز رفتن روى برف باشد; زيرا آنها پرچم هاى هدايت را به دست مردى از اهل بيت مى‏ دهند... كه او زمين را با عدل و داد پر مى ‏كند، همان گونه كه با جور و ظلم پر شده است  . اين روايت، اشاره دارد به اينكه به حركت درآمدن پرچم ها، قبل از ظهور حضرت مهدى مى‏باشد و پرچم ها با نام او به حركت درمى ‏آيند و مردم را به سوى او فرا مى ‏خوانند. البته در تعدادى از احاديثى كه حافظان اهل سنت آنها را از حضرت على (ع) و از برخى از امامان ديگر روايت كرده ‏اند مضمون اين اخبار نقل شده است همچنين از پيروان و شيعيان آنها نيز مضمون اين اخبار نقل شده كه در ذيل نمونه‏ هايى از آن را ذكر مى ‏كنيم.
5-
نعمانى در كتاب الغيبه به سند خود از امام باقر (ع) روايت كرده ‏است كه فرمود: گويا گروهى را مى ‏بينم كه از مشرق قيام كرده‏ اند و حق را طلب مى‏ كنند كه به آنها داده نمى ‏شود و دوباره طلب مى ‏كنند باز هم به آنها داده نمى ‏شود وقتى وضع را چنين ديدند اسلحه به دست گرفته و نبرد مى‏كنند و دشمنانشان به خواسته‏ هاى آنها تن مى‏ دهند، ولى آنها قبول نمى‏ كنند تا اينكه خودشان به حكومت‏ برسند و دولت تشكيل دهند و آن حكومت را به كسى مگر به صاحب شما (يعنى امام زمان (عج‏» واگذار نمى ‏كنند و كشته‏ هاى آنها شهيدند. بدانيد كه اگر من آن زمان را در ك مى ‏كردم خود را در خدمت و اختيار رهبر آنها قرار مى ‏دادم.
6-
از امام صادق (ع) روايت ‏شده است كه فرمود: به زودى كوفه از مومنان خالى مى ‏شود و همان‏طور كه مار در لانه خود به دور خود مى ‏پيچد و نهان مى ‏شود و قدرت تحرك ندارد، علم و دانش نيز در گوش ه‏اى پنهان و محدود مى ‏شود. (يعنى در كوفه علم و دانش منتشر نمى ‏شود و اگر هم وجود داشته باشد، درگوش ه‏اى بى اثر مخفى مى ‏شود) . پس از آن علم در شهر ديگرى كه به آن قم گفته مى‏شود، ظاهر مى ‏شود و معدن فضل و علم مى ‏گردد، به طورى كه در روى زمين كسى كه مستضعف در دين باشد و يا دين را نفهمد، باقى نمى ‏ماند; حتى زن هايى كه در حجله ‏ها و پشت پرده‏ ها هستند; و اين زمان ظهور قائم ما خواهد بود و خدا قم و اهل آن را جانشينان حضرت حجت قرار مى‏دهد و اگر چنين نباشد زمين اهل خود را فرومى ‏برد و در زمين حجتى باقى نمى ‏ماند و علم از آنجا به ساير كشورها و شهرها در شرق و غرب سرازير مى ‏شود و حجت ‏خدا بر مردم كامل مى ‏شود، به طورى كه كسى در زمين نمى ‏ماند كه دين و علم به او نرسيده باشد، پس از آن حضرت قائم (عج) ظهور مى ‏كند و سبب انتقام خدا و عذاب او بر چنين بندگان مى ‏شود; زيرا خدا از بندگان انتقام نمى ‏كشد مگر بعد از آنكه آنها حجت‏ خدا را انكار كنند.
مسلما انتقام از ستمگران نيز گرفته خواهد شد; زيرا حجت‏بر آنها تمام شده آنها حجت‏خدا را انكار كرده‏اند و براى غير ستمگران ظهور حضرت مهدى (عج) رحمت است.
7-
از امام كاظم (ع) روايت‏ شده است كه فرمود: مردى از اهل قم، مردم را به سوى حق فرا مى ‏خواند و همراهان او مانند آهن و پولاد آبديده هستند كه تند بادها آنها را نمى ‏لرزاند و از جنگ خسته نمى ‏شوند و نمى ‏ترسند و به خدا توكل مى‏ كنند و عاقبت از آن تقواپيشگان است.
8-
ابن حماد و ... از حافظان اهل سنت از امام على (ع) روايت كرده‏ اند كه فرمود: پرچم هاى سياه ظاهر مى ‏شوند (يعنى مردمى با پرچمهاى سياه قيام مى‏كنند) و لشكريان سفيانى شكست‏ خورده و فرار مى ‏كنند در آن هنگام مردم جهان مهدى را آرزو و طلب مى‏ كنند.
9- سيد ابن طاوس در اقبال از ملاحم بطائنى در حديثى از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: مادامى كه براى فرزندان فلانى حكومت و سلطنت است، امت محمد (ص) هرگز روى آسايش نخواهد ديد، مگر اينكه حكومت آنها منقرض گردد. وقتى حكومت آنها منقرض شد، خداوند براى فرج و آسايش امت محمد (ص) فرج مردى از ما را مى ‏رساند كه مردم را به تقوا راهنمايى مى  ‏كند و به هدايت رفتار مى ‏كند و در حكومت‏ خود رشوه نمى ‏گيرد; به خدا قسم من او را به نام و نام پدرش مى ‏شناسم; پس از آن مردى كه نيرومند و قوى است و كمر باريك و داراى خال در پيشانى و گونه‏ ها است، براى برپايى عدالت قيام مى‏ كند و او نگهبان هر چيزى است كه پيش او به وديعه گذاشته شده است و زمين را با عدالت پر مى ‏كند، همان طور كه ستمگران و گناهكاران آن را با جور و ستم پر كرده بودند.
زمينه سازان ظهور حضرت مهدى (عج) و نهضت امام خمينى )ره) و احاديث مربوط به آن رواياتى كه بر وقوع يك حركت زمينه ساز براى انقلاب بزرگ مهدى دلالت دارند، صفاتى را ذكر مى‏كنند كه اين صفات به روشنى بر نهضت امام خمينى تطبيق مى‏كند:

1- به راه افتادن اين قيام از ايران


اين حركت از ايران (مشرق زمين) آغاز مى‏شود. ايران سرزمينى است كه در آن برف مى‏بارد، در حالى كه باريدن برف در جزيره‏العرب متداول نيست. انقلاب اسلامى ايران نيز در ماه بهمن به پيروزى رسيد. بهمن در زبان فارسى به معناى توده انبوه برفى است كه در كوهها جمع مى ‏شود و به سوى دره‏ ها و دشت ها سقوط مى ‏كند; همچنين به ذرات ريز برف كه در هوا معلقند و گاهى باعث‏ به وجود آمدن كولاك مى ‏شود، بهمن مى ‏گويند.  از آن سبب اين ماه را بهمن ناميده‏ اند كه موسم ريزش برف در ايران است; جمله "فاتوها و لوحبوا على الثلج; به آن نهضت‏ بپيونديد حتى اگر با سينه خيز رفتن روى برف باشد" در اين روايات دليل روشنى است‏ بر اينكه شروع اين حركت از ايران مى ‏باشد; افزون بر احاديث‏ شريفى كه بر شروع اين حركت از ايران دلالت دارد، پيروزى انقلاب اسلامى در دهه دوم ماه بهمن كه فصل ريزش برف سنگين در ايران است و به كار بردن اين جمله "حبوا على الثلج" به همراه كلمه مشرق در روايات به روشنى به مكان شروع اين حركت اشاره دارد.

2- نسب رهبران حركت


همان گونه كه از نص احاديث‏ شريف ه‏اى كه نمونه ‏هايى از آن ذكر شد، و رواياتى كه از كتب اهل سنت نقل شده است، (خصوصا روايتهاى سوم و هفتم( روشن مى ‏شود كه قيام كنندگان اين حركت، گروهى از شيعيان اهل بيت هستند و رهبر اين حركت (كه زمينه را براى آل محمد فراهم مى ‏كند) مردى از اهل بيت است، (چنانكه در حديث دوازدهم آمده بود) . اين صفت‏به خوبى با نهضت امام خمينى (ره) كه از جهت راه و روش و نسب به اهل بيت نسبت دارد تطبيق مى‏كند.

3- مشخصات رهبر حركت


با توجه به آنچه گفته شد، رهبر اين حركت مردى از قم است كه مردم را به سوى حق فرامى‏خواند، به تقوا راهنمايى مى ‏كند، رفتار هدايت‏ شده دارد و در حكومت‏ خود رشوه نمى ‏گيرد و اين مشخصات به روشنى با امام خمينى (ره) قابل تطبيق است.

4- سيماى زمينه‏ سازان حركت


با توجه به مجموعه احاديث‏شريفى كه در اين باره ذكر شد، بر پا كنندگان اين نهضت در طلب حق و پيشمرگ شدن براى برقرارى و پايدارى آن اصرار بسيار دارند و به جهت توكل كامل به خداى تبارك و تعالى و داشتن تقوا، شايسته مقامى شده‏اند كه آينده وعاقبت‏براى آنان است; بنابراين به پيروزى نهايى مى‏رسند. همان طور كه ديديم يكى از آشكارترين مواردى كه نهضت امام خمينى را از ساير نهضتها جدا مى‏كند، همان زنده كردن روح عرفانى جهاد در جامعه بود كه در مسير انقلاب هزاران بار خود را به نمايش گذاشت، از جمله چهره فداكارانه و شهادت‏طلبانه‏اى كه ياران امام با الهام از حادثه كربلا در حوادث گوناگون انقلاب، چه قبل از پيروزى انقلاب و چه بعد از آن، به ويژه در طى هشت‏سال دفاع مقدس، آن را ترسيم كردند.
بنابراين، مشخصات رهبر و ياران و حاميان اين حركت، بر امام خمينى و ياران او انطباق‏ پذير است.
اما آنچه كه درباره ويژگي هاى مرد خراسانى كه با پرچم سياه قيام مى‏ كند... وارد شده، به رهبران اين نهضت‏ بعد از رهبر بزرگ آن كه مرد قمى است، و به حركت هاى آنها كه در مراحل بعدى اين انقلاب انجام مى ‏دهند، مربوط مى ‏شود و تكرار جمله طلب حق (يطلبون الحق) در احاديث‏ شريفى كه از روند و گسترش اين حركت زمينه ساز خبر مى ‏دهند، به آن اشاره دارد و روشن ست‏ حركتى كه مى‏ خواهد زمينه را براى انقلاب بزرگ جهانى، مثل انقلاب مهدوى فراهم كند، نياز به فرصتى دارد تا با اين هدف بسيار بزرگ متناسب باشد; بنابراين هنگامى كه ما مى ‏گوييم نهضت امام خمينى زمينه ساز انقلاب بزرگ مهدوى است، مقصود اين است كه اين نهضت در ادامه و در مراحل گوناگون خود و با تلاش رهبران و حاميان خود، (يعنى كسانى كه شاهد شروع اين نهضت‏ به دست امام خمينى (ره) بوده ‏اند) و يا نسل هاى آينده و رهبران آنها زمينه ظهور امام مهدى (عج) را فراهم خواهند كرد.

5- پايان يافتن استضعاف آيين اهل بيت (ع)


آنچه كه از احاديث ‏شريفه استفاده مى ‏شود، اين است كه اين حركت همراه با تحرك علمى است كه راه و رسم اهل بيت را به سوى يك حركت جهادى تبليغ مى ‏كند و اين امر نه تنها طبيعى است‏ بلكه براى انقلاب بزرگ جهانى كه داراى پايه و هدف هاى اعتقادى است، ضرورت دارد. انقلابى كه از راه و روش اهل بيت‏ سرچشمه گرفته است; زيرا (طبق حديثى كه ذكر شد) رسول خدا تصريح كرده كه مهدى (عج) از آنها است و ظهور او (قبل از او ظهور زمينه‏ سازان ظهور او) به استضعاف اهل بيت و راه و رسم آنها پايان مى ‏بخشد. همان طور كه در احاديث‏ به آن اشاره شده است، شروع اين حركت پس از انتقال مركز نشر علوم اهل بيت از كوفه به شهر قم در ايران خواهد بود. پس شهر قم مركز نشر و پخش اين علوم به همه كره خاكى خواهد شد و اين همان چيزى است كه با آغاز نهضت امام خمينى (ره) و همزمان با آن تحقق يافته است.
حوزه علميه قم كه به وسيله حاج شيخ عبدالكريم حائرى (استاد امام خمينى (ره‏» و با كمك گروهى از علما، از جمله امام خمينى (ره) (كه مرحوم حاج شيخ حائرى را براى اقامت در قم و تاسيس حوزه علميه در آن شهر تشويق كردند( تاسيس شد. بعد از او، يعنى در زمان مرحوم آقاى بروجردى كه امام خمينى مهمترين نقش را در راضى نمودن ايشان به مهاجرت از شهر بروجرد به شهر قم و پذيرش سرپرستى حوزه علميه آن به عهده داشت  ، فعاليت‏ حوزه قم گسترش يافت. با پيروزى انقلاب اسلامى، حوزه قم بزرگترين حوزه علوم اهل بيت (ع) در جهان گرديد، به ويژه پس از آنكه نقش حوزه نجف به جهت محدوديت هاى ايجاد شده توسط رژيم عراق محدود و كمتر شد; زيرا بسيارى از علما نجف را ترك كردند و از فعاليت و تحرك باقى ماندگان نيز كاسته شد و بدينسان آنچه كه اخبار شريفه (خصوصا حديث نهم خبر داده بودند، در عمل به حقيقت پيوست. و چنانكه امام صادق (ع) تصريح مى ‏فرمايد: اين تحول - انتقال مركز علوم آل محمد به قم نزديك قيام قائم ما، يعنى امام‏ مهدى (عج) به وجود مى‏ آيد، به طورى كه در آن زمان قم معدن علم و فضل مى ‏شود در روى زمين حتى يك نفر مستضعف در دين باقى نمى ‏ماند - زيرا به سبب انتشار علوم آل محمد به همه دنيا مردم دين را مى‏ شناسند - و به اين ترتيب آيين اسلام از رهگذر حوزه علميه قم به همه جهانيان خواهد رسيد; به گونه‏ اى كه تاريخ حوزه‏ هاى علوم اهل بيت تاكنون شاهد حضور اين همه دانش پژوه و دانشجو، مانند حضور امروزه طلاب در حوزه قم نبوده كه از اطراف دنياى اسلام براى فراگيرى علوم آل محمد در اين حوزه حضور يافته‏ اند. همچنين وجود مدارس دينى براى بانوان در حوزه علميه قم كه تاريخ هرگز شاهد آن نبوده است و اين در تاريخ فرهنگ دينى بانوان، آن هم در سطح عالى پديده‏اى نوظهور و منحصر به فرد است كه در حديث مزبور نيز به آن اشاره شده است: "حتى المخدرات فى‏الحجال; حتى زنها در پشت پرده‏ ها و حجله‏ ها از علوم آل محمد بهره‏ مند می ‏شوند".

رمزی که انسان را با امام حسین محشور می کند

چرا سوره ی مبارکه ی فجر چنین پیوند محکمی با امام حسین علیه السلام دارد؟ تا جایی که انس با این سوره و مداومت بر تلاوتش، مقام عظیم و درجه بهشت را به ارمغان می آورد!

 امام صادق (علیه السلام) فرمود: "هر کس در خواندن سوره فجر مداومت داشته باشد، با امام حسین علیه السلام در درجه َاش در بهشت خواهد بود" (تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، استرآبادى، على ، تصحیح حسین استاد ولى، قم، مؤسسة النشر الإسلامی ، ١٤٠٩ ق )


اهل بیت عصمت علیهم السلام، راز این پیوند را در آیات پایانی سوره نشانی داده اند.
از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: «اقرءوا سورة الفجر فی فرائضکم و نوافلکم، فإنها سورة الحسین بن علی " "سوره ی فجر را در نمازهای واجب و مستحب تان بخوانید، زیرا این سوره، سوره حسین بن علی (علیهما السلام) است." یکی از حاضران (ابو اسامه) پس از بیان امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: چگونه این سوره، سوره امام حسین (علیه السلام) شده است؟
ماجرای کربلا هم مثل همه چیز دیگر، اراده ی خدا بود. و البته همه چیز حکایت از این دارد که بخشی از این اراده ی الهی این بود که امام حسین علیه السلام و همه ی اصحاب و همراهانش، با اراده و اختیار و تلاش خودشان، کربلایی شدند و با تمام وجود، از قضا و اراده ی الهی راضی بودند.

حضرت فرمود: مگر این بخش از آیه و کلام خداوند را نشنیده َاید که می فرماید: "یا أیتها النفس المطمئنة ارجعی إلى ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی " این آیه درباره حسین بن علی علیهماالسّلام است؛ چرا که آن بزرگوار صاحب نفس مطمئنه بود و از خدا راضی بود و خدا نیز از او راضی بود، و یاران آن بزرگوار از خاندان محمد (صلی الله و علیه و آله) از خداوند راضی بودند و خداوند نیز از آن ها راضی بود، و این سوره فقط درباره حسین بن علی و شیعیان او و شیعیان آل محمد (صلی الله و علیه و آله) می باشد." (البرهان فى تفسیر القرآن، بحرانى، هاشم بن سلیمان ، ج ٥، ص: ٦٥٨)

گویا همه چیز دست به دست هم داده تا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، در میان همه ی هادیان الهی بشریت، یگانه و ویژه باشد. قطعاً مأموریت ویژه و خاص امام حسین علیه السلام از سوی خدای متعال تعیین شده بود؛ پس طراحی تمامِ این صحنه ی ماندگار و فوق العاده، کارِ همان خدای فوق العاده است.
اعتقاد ما این است که راهنمایانِ الهی، از جانبِ خود حرفی نمی زنند و اقدامی نمی کنند مگر این که دستورِ رب العالمین باشد و در راستای مأموریت خاصشان. این را در مورد پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به صراحت از قرآن کریم می شنویم: و ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی (نجم، ٣-٤) (پیامبر از روى هواى نفس سخن نمى گوید آنچه مى گوید تنها وحى الهى است ) و در مورد اوصیای آن حضرت هم آن گونه که در چهارچوب تعریف امامت و تفاوتش با نبوت بگنجد، این مفهوم قابل تعمیم است.
اقدام و مأموریت ویژه ی امام حسین علیه السلام، سال ٦٠و ٦١ هجری وقتش رسیده بود. زمانی که با خلیفه شدن یزید، کار امت پیامبر صلی الله و علیه وآله به جاهای باریک کشیده شد. یزیدِ معلوم الحال آمده بود تا تیشه ای که پدرش معاویه، موذیانه و کم کم به شاخ و برگ اسلام می زد، او یکسره به ریشه بزند و از جای برکند.

مأموریت امام، مثل پدر و برادر بزرگوارش، حفظ دین خداست. این وظیفه، گاه با تاکتیک سکوت، گاه با جنگی حساب شده یا صلحی هوشمندانه و گاه با یک انقلاب تحول آفرین به انجام می رسد و شرایط زمانه ی امام حسین علیه السلام، این شیوه ی آخر را می طلبد.

امام در وصیت خود به محمد حنفیه، از راز این قیام تاریخ ساز پرده برمی دارد و آن چیزی نیست جز وظیفه ی حفظ و اصلاح امت اسلام و احیای سیره ی پیامبر صلی الله علیه و آله: "...و أنّی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنّما خرجت لطلب الاصلاح فی أمّة جدّی صلّى اللّه علیه و آله، ارید أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنکر، و أسیر بسیرة جدّی محمد صلّى اللّه علیه و آله و أبی علیّ بن أبی طالب علیه السلام " (تسلیة المجالس و زینة المجالس (مقتل الحسین علیه السلام)، حسینى موسوى، محمد بن أبیطالب ، ج ٢، ص: ١٦٠)
گاهی انجام یک وظیفه، با هزینه ای گران و مصیبت و ابتلایی بزرگ همراه است. اینجاست که رضایت داشتن از خدا، اراده ها و برنامه های او، و ایستادگی بر انجام وظیفه ی خدایی، کاری می کند کارستان. مثلاً آدمی را در مسیر "راضیة مرضیة" قرار می دهد یا آدم را لایق شهادت در کربلا می کند یا ندای "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" را به گوش انسان می رساند.
همان طور که خوانده و شنیده اید، در جای جای صحنه ی کربلا آثار رضایت قلبی از این ایثار بزرگ، به چشم می خورد. در چهره ی بشاش و رضایتمندِ امام در همه ی مصیبت ها، در شور و شوق یاران برای یاری دین خدا و یاوری ولی خدا، در شتاب حضرت عباس علیه السلام برای پاسخ به العطش کودکان، در استواری و استحکام مادر وهب برای فرستادن فرزندش به میدان و خلاصه "رضایت از انجام وظیفه ی خدایی" در قلب های اهالی عاشورا موج می زند.

گویا همه چیز دست به دست هم داده تا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، در میان همه ی هادیان الهی بشریت، یگانه و ویژه باشد. قطعاً مأموریت ویژه و خاص امام حسین علیه السلام از سوی خدای متعال تعیین شده بود؛ پس طراحی تمامِ این صحنه ی ماندگار و فوق العاده، کارِ همان خدای فوق العاده است.
اعتقاد ما این است که راهنمایانِ الهی، از جانبِ خود حرفی نمی زنند و اقدامی نمی کنند مگر این که دستورِ رب العالمین باشد و در راستای مأموریت خاصشان. این را در مورد پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به صراحت از قرآن کریم می شنویم: وَمَا یَنطِق عَنِ الْهَوَى* إِنْ هوَ إِلَّا وَحْیٌ یوحَى (نجم، ٣-٤) (پیامبر از روى هواى نفس سخن نمى گوید آنچه مى گوید تنها وحى الهى است ) و در مورد اوصیای آن حضرت هم آن گونه که در چهارچوب تعریف امامت و تفاوتش با نبوت بگنجد، این مفهوم قابل تعمیم است.
اعتقاد ما این است که راهنمایانِ الهی، از جانبِ خود حرفی نمی زنند و اقدامی نمی کنند مگر این که دستورِ رب العالمین باشد و در راستای مأموریت خاصشان. این را در مورد پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به صراحت از قرآن کریم می شنویم: وَمَا یَنطِق عَنِ الْهَوَى* إِنْ هوَ إِلَّا وَحْیٌ یوحَى (نجم، ٣-٤) (پیامبر از روى هواى نفس سخن نمى گوید آنچه مى گوید تنها وحى الهى است ) و در مورد اوصیای آن حضرت هم آن گونه که در چهارچوب تعریف امامت و تفاوتش با نبوت بگنجد، این مفهوم قابل تعمیم است.

نمونه ای دیگر از این رضایت، در کلام امام حسین علیه السلام جاریست: شبى که صبحش حسین علیه السّلام تصمیم داشت از مکّه حرکت کند محمّد بن حنفیّه شبانه به نزد امام حسین علیه السلام رفت و گفت: برادرم، دیدى که اهل کوفه با پدرت و برادرت چه حیله و مکرى بکار بردند، و من می ترسم که حال تو نیز مانند حال پدر و برادرت گردد، اگر رأیت به ماندن در مکّه باشد عزیزترین فردى خواهى بود که در حرم الهى است و کسى را به تو دسترسى نخواهد بود، فرمود: برادرم، می ترسم یزید بن معاویة به ناگاه مرا بکشد و احترام این خانه با کشته شدن من از میان برود...

محمّد بن حنفیّه گفت: اگر از چنین پیش آمدى می ترسى به سوى یمن و یا یکى از بیابان هاى دور دست برو که از هر جهت محفوظ باشى و کسى را به تو دسترسى نباشد فرمود: تا ببینم، چون سحر شد حسین علیه السلام کوچ کرد. خبر کوچ کردن حسین علیه السلام به محمّد بن حنفیّه رسید، آمد و زمام شترى را که حضرت سوار بر آن بود بگرفت و عرض کرد: برادر! مگر وعده نفرمودى که پیشنهاد مرا مورد توجّه قرار دهى؟ فرمود: چرا، عرض کرد: پس چرا با این شتاب بیرون می روى؟ فرمود: پس از آنکه از تو جدا شدم رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله نزد من آمد و فرمود: "یَا حسَیْن اخْرجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلا" حسین بیرون برو که مشیّت خداوندى بر این است که تو را کشته ببیند، محمّد بن حنفیّه گفت: انّا اللَّه و انّا الیه راجعون، حال که تو با این وضع بیرون می روى پس همراه بردن این زنان چه معنى دارد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللَّه علیه و اله بمن فرمود:" إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهنَّ سَبَایَا" مشیّت خدا بر این شده است که آنان را نیز اسیر و گرفتار ببیند. این بگفت و با محمّد خداحافظى فرموده و حرکت کرد. (اللهوف علی قتلی الطفوف (ترجمه سید احمد فهری) ص: ١٠٠)
یک نکته عاشورایی:

مسلمانِ پیرو حسین بن علی علیهماالسلام که نفس مطمئنة و راضیة و مرضیة است- هیچ وقت بی وظیفه نمی ماند. هر کجا هست، در برابر مسلمانیِ خودش و همه خواهران و برادران ایمانی اش، وظیفه دارد. باید فرزند زمان خود باشد تا حسینی شود.

 

"ویژه نامه عید سعید غدیر"

 

نام «علی» علیه السلام در قرآن

 

یکی از اشکالاتی که گاهی از اوقات به ذهن افراد سطحی و کم سواد از سنی و شیعه می رسد این است که چرا نام مولا بصراحت در قرآن به کار نرفته، علی رغم این همه قرابت که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و بلکه با خود خدا داشته است و علی رغم ادعای شیعه در مورد اهمیت مسئله امامت؟!

حتی کار به جائی رسیده که بعض جهال از شیعه به همین دلیل قائل به تحریف قرآن شده اند.(1(

جواب های بسیار مناسبی بزرگان ما خصوصا حضرت امام خمینی(ره) به این اشکال داده اند(2) که معروف ترین آن جلوگیری از وقوع تحریف لفظی قرآن است چرا که کسانی که آتش به در خانه فاطمه زهرا سلام الله علیها بردند و کل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را که صحابه در ذیل آیات نوشته بودند به بهانه حفظ قرآن از مخلوط شدن با حدیث، سوزاندند و نهضت حدیث سوزی را به راه انداختند چه باکی داشتند از حذف نام مولا، ولی با این همه، آیات قابل توجهی از قرآن وجود دارد که به اعتراف فریقین در شأن مولا و امامت اوست بدون تصریح به اسم .

اما آنچه حقیر قصد ذکر آن را دارم و آن را در جائی ندیده ام این است که می توان این احتمال را داد كه خداوند اسم ایشان را برده اما بگونه ای که از چشم دشمنان مخفی بماند و حتی کسانی که قرآن را از حفظ هستند و بارها آن را تکرار نموده اند بلکه از بسیاری از دوستان حضرت نیز مخفی بماند و آن این آیه می باشد:

« و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسانَ صدقٍ علیّا »(3(

اولین اشکالی که به ذهن می رسد این است که کلمه « علیا » عَلَم و نام خاص نیست بلکه نعت می باشد برای کلمه «لسان» فلذا در همین سوره چند آیه بعد می فرماید: «و رفعناه مکانا علیا» (4) در این آیه عَلَم بودن غیر ممکن است کما لایخفی و همچنین در دعای ندبه كه به مضمون آیه اشاره رفته است كمی قبل تر از آن این جمله می باشد: «و قدّمت لهم الذكر العلی و الثناء الجلی.»

ما در جواب می گوئیم: این احتمال اگر چه یکی از احتمالات آیه می باشد اما احتمال عَلَم و نام خاص بودن که احتمال مورد نظر ما می باشد دارای مۆیداتی است و قوی تر به نظر می رسد.(5(

قبل از ذکر مۆیدات ذکر این نکته را لازم می دانم که این مطلب را بنده بعنوان قوی ترین احتمال از بین محتملات آیه می گویم نه به این شکل که بطور جزمی بگویم مراد آیه آن است که من می گویم که چرا که در این صورت دچار تفسیر به رأی خواهم بود.(6(

خداوند در قرآن از حضرت ابراهیم علیه السلام نقل می کند که ایشان در ضمن ادعیه خود فرموده اند: « و ألحقنی بالصالحین و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین » (7) و همچنین می فرمایند: « و فدیناه بذبح عظیم و ترکنا علیه فی الآخرین » (8) مفسرین گفته اند که مراد از « لسان صدق » که مورد درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام بوده همان نام نیکو می باشد و بعبارتی ذکر حسن و ثناء جمیل؛ اما برای حقیر معنی دیگری از لسان صدق مطرح می باشد و آن انسانی است که ثناگو و تصدیق کننده باشد.

برای توضیح عرض می کنم که مراد از لسان در اینجا قطعا معنی حقیقی آن، که پاره ای گوشت در دهان است نیست بلکه معنی دیگری اراده شده اگر بگوئیم مراد ذکر جمیل است لازمه اش آن خواهد بود که اسم آلت، بر فعل و نتیجه ای که با آن آلت پدید آمده اطلاق شده باشد و اگر مراد انسان تصدیق کننده باشد از باب اطلاق اسم جزء بر کل خواهد بود و این دومی متعین است بدلیل این که استعمال لفظ لسان در این معنی دوم رایج و مأنوس است و در أولی نامأنوس می باشد چنانچه مرحوم علامه طباطبایی نیز در تفسیرشان به این نكته اشاره نموده اند.(9)

مثلا در عرف شنیده می شود که گاهی گفته می شود: فلان شخص زبان گویای اسلام است و انصافا این که مراد از لسان صدق، ذکر جمیل باشد بسیار بعید است علی رغم این که مفسران آن را قائلند حتی مثل علامه - علی الظاهر در ذیل آیه لكن همانطور كه گفتیم در جای دیگر آن را تضعیف نموده - و صاحب مجمع البیان و بسیاری دیگر.

پس نتیجه این که حضرت ابراهیم علیه السلام در این دعا، شخصی را از خدا درخواست نموده که تصدیق کننده او در آخر الزمان باشد یعنی پیرو او باشد و موحد باشد نه این که صرفا برای خوشامد نفسش نام نیک را درخواست کرده باشد و به نوعی شهرت طلبی کرده باشد که این از ساحت انبیاء دور است .

و تأیید می نماید این ادعا را این آیات: « قال و من ذریتی ... ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا أمة مسلمة لک ... ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم یتلو علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم ... و من یرغب عن ملة ابراهیم ... » (10(

« ربنا إنی أسکنت من ذریتی بواد ... و اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام  ... فاجعل أفئدة من الناس تهوی إلیهم... رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذریتی ... » (11(

پس حضرت ابراهیم علیه السلام درخواست انسانی از ذریه خود را نموده که لسان صدقی باشد برای او و خداوند هم این دعا را اجابت نمود.

با تأمل در این آیات و مقایسه این دو دسته با هم هیچ جای شکی باقی نمی ماند که حضرت ابراهیم علیه السلام درخواست شخص یا اشخاصی را نمود که آنها هم از ذریه او باشند، پس خداوند هم که می فرماید: « و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق علیا » منظورش این است که ما درخواست ابراهیم را که گفته بود: « و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین » اجابت نمودیم و همچنین است آیه: « و ترکنا علیه فی الآخرین.»

نکته دیگری که تأیید می کند که مراد از لسان صدق انسان مصدِّق است نه نام نیکو این است که خداوند تعبیر به هبه نموده و فرموده: « وهبنا » و در قرآن این لفظ بطور کثیر برای روزی نمودن فرزند نیکو و أهل و عیال نیکو خصوصا در مورد ابراهیم علیه السلام به کار رفته است:

«وهبنا له إسحاق و یعقوب » (12(

«و وهبنا له من رحمتنا أخاه هارون نبیا » (13(

این دو آیه در حقیقت آیات قبل و بعد از آیه مورد بحث هستند و در خود آیه مورد بحث نیز این چنین است: « و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق علیا » و خوب دقت کن در آیه 53 که می فرماید: « وهبنا له من رحمتنا أخاه » که چقدر شبیه است به آیه 50 که مورد بحث است: « و وهبنا لهم من رحمتنا ... » پس با این تأییدات هیج جای شکی باقی نمی ماند که مراد از لسان صدق انسانی است که اسمش برده شده است.

و همچنین: « و وهبنا له یحیی » (14(

«و وهبنا له إسحق و یعقوب نافلة » (15(

«و وهبنا لداود سلیمان » (16)

و نکته آخر این که می توان گمان نمود در هنگامی که آیه 50 از سوره مریم نازل شد آنچه که به ذهن عرفی مردم خطور نمود نام مبارک امیر المۆمنین علیه السلام بود نه علی به معنی مرتفع چرا که مسلمانان از آغاز پیدایش اسلام و بلکه قبل از آن به شدت با نام مبارک حضرت مأنوس بوده اند بگونه ای که اولین کسی که از مردان به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد او بود. در همان آغاز دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله او را به وصایت و جانشینی برگزید و در هر موضع و موقفی نام او را می برد و سد الابواب إلا بابه، برائت را از ابوبکر پس گرفت و بدو داد و ... و در آخرین روز های عمر نیز امر به قلم و دوات نمود تا به اسم او تصریح نماید چنانچه امروز در بین شیعه بلکه همه مسلمانان وقتی کلمه «علی» استعمال شود بدون قرینه، همه اذهان به سراغ مولی الموحدین علیه السلام خواهد رفت بی هیچ شائبه ای.

 

پی نوشت ها:

  1. انوار الهدایه، امام خمینی / ج1 / 246
  2. همان
  3. مریم 50
  4. مریم 57
  5. اعراب آیه طبق احتمالی كه ما مطرح نمودیم این گونه خواهد بود:

اگر «علیا » علم باشد بدل خواهد بود از « لسان صدق » و ممکن است مفعول اول باشد که به خاطر رعایت سجع مۆخر شده است و مفعول دوم « لسان صدق » است و « لهم » حال از « لسان صدق » که به خاطر نکره بودن ذو الحال مقدم شده و اگر « علیا » علم نباشد نعت است.

  1. در ذیل این آیه مورد بحث از سوره مریم 9 روایت وجود دارد كه در آن تصریح شده كه مراد از « علیا » در آیه مورد نظر امیر المۆمنین علیه السلام است، این روایات اگر چه كه به حد تواتر نیستند بلكه شهرت و استفاضه اصطلاحی نیز به حساب نمی آید لكن مۆید بسیار قویی برای بحثهای فوق به حساب می آیند و بلكه یكی از این روایات از سند صحیح برخوردار است اگر چه كه بیشتر آنها به شدت یا ضعیفند یا مرسل و یا در كتب غیر معتبره موجودند مثل تفسیر قمی و تنبیه الغافلین ولی  روایت صحیحه در كمال الدین صدوق ص139 موجود است و یكی از این روایات در شواهد التنزیل حاكم حسكانی در ذیل آیه است .
  2. شعرا83و84
  3. صافات 107و108
  4. المیزان ج15ص286و287 
  5. بقره 127تا130
  6. ابراهیم 35تا40
  7. 3 - مریم 49و53
  8. 5- انبیا 90و72
  9. سوره ص30

 

 

منبع: تبیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویژه نامه سالروز ازدواج حضرت علی(ع) وحضرت  زهرا(س)

گونه های زمین گل می‌اندازد!

 

به نام خدایی که ظرفیت پیوند دو دریای آسمانی را به خاک عطا کرد: آیا کسی هست که زمزمه سبزترین پیوند آفرینش در ملکوت را بشنود و نداند که امشب چه شبی است؟! وقتی بدانی شرقی‏ ترین لحظه زمین فرا رسیده، تعجب نخواهی کرد اگر امشب را شب انعکاس آسمان، شب تفسیر خدا در زمین بخوانند. شب رویش لبخند بر شادمانه‏ترین گلدسته تجلی فرا رسیده است.

جشن فرشتگان

آخرین پیامبر نور، زلال‏ ترین عصاره وحی را در پیوند دخترش با آسمانی ‏ترین مرد، می‏ریزد و با آرامشی که اولین محصول این تلاقی عظیم است، به خدا لبخند می‏زند. فرشتگان، بال در بال هم، زیباترین سرور خاک را جشن می‏گیرند و بزرگ‏ترین شادمانی زمین را پای می‏کوبند. ای اهل عالم! آیا در تقویم خاک، روزی گسترده‏تر از روز پیوند دو دریا دیده‏اید؟!

دو دریا، دو بی‏کران؛ دو شفافیت محض! دو نور لایتناهی!... اهالی دیار معرفت! دریابید این خجسته‏ترین ثانیه‏های رحمت و برکت را! دریابید و دریابیم این تموّج فضایل در جاری زمان را!

آغاز زندگی مقدس

این سپردن دست عروسی به تکیه‏ گاهی یک مرد نیست؛ این سپردن انسان است به حریم بی‏انتهای عصمت. این پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله نیست که دخترش را به علی علیه‏ السلام می‏ سپارد؛ این خداست که اختیار و اعتبار بشر را به علی و زهرا علیهاالسلام وامی‏نهد. شب پیوند مرتضی و فاطمه علیها السلام نیست؛ بلکه امشب، شب تجدید یگانگی انسان با ذات خداست. و مبارک باد بر همه کائنات، این لبخند بی‏زوال پروردگار در گستره خلقت خویش. و زندگی در سایه‏سار خانه علی و فاطمه علیهاالسلام ممتد باد!

شب عروسی ماه و خورشید

آسمان، جلوی قدم‏هایتان دامن می‏ گسترد. ابرها در پیرهن باد می‏رقصند و بر سرتان سایه می‏بارند. باران‏های شادمانه، تن خاک را می‏بوسند. نسیم، دیوارهای کوچه را غرق بوسه می‏کند. قدم‏هایتان، زیباترین آهنگ‏ها را در گوش خاک آواز می‏کنند. لبخندها آغاز می‏شوند و کبوترها شاعر. امشب شب عروسی ماه و خورشید است. ستاره‏ها کِل می‏کشند و زهره دف می‏زند.

شب پیوند دو نیمه سیب

امشب، آب‏ها بهتر از تمام آبشارها، لبخندهای شادمانه شما را زمزمه می‏کنند. پرستوها، بهار را به خانه شما به ارمغان می‏آورند؛ با روزهایی که آرزوی دیدن شما را در کنار هم دارند. امشب، تنها شبی است که زمین، یکی از آرام‏ترین خواب‏هایش را خواهد دید. امشب زمین، عطر لبخند را خواهد فهمید. خوب می‏دانی که امشب را هیچ‏گاه زمین از یاد نخواهد برد. امشب، شبی است که دو نیمه سیب با هم پیوند می‏خورند تا گونه‏های زمین از شوق، گل بیاندازند. آسمان، تنها سقفی است که این همه شادی را تاب می‏آورد. کوچه در آستانه آمدنتان ایستاده است به شوق.

تبریک فرشته‏ها

روزهای با هم بودن خوب است؛ خوب‏تر از همه روزهایی که لبریز از رویا آمده‏اند و رفته‏اند. فردا کوه‏ها می‏ایستند تا خورشید از لبخندهایتان سر بزند و بر شانه‏هایشان سرازیر شود. فردا همه فرشته‏ها، این پیوند مبارک را به شما تبریک خواهند گفت. تمام کائنات، به شما رشک می‏برد. فردا که خداوند به شما سلام خواهد کرد.

با اولین لبخندی که به هم می‏زنید، آینه‏ها شکل می‏گیرند و علی علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام ، زیباترین لبخندی می‏شوند که برای همیشه در ذهن آینه‏ها باقی خواهند ماند.

هدیه‏ای از طرف خدا

نزهت بادی علی جان! شریک زندگی‏ام، شریک دینم و شریک عشقم! زهرایت آمده است تا دستانش را وقف نوازش روح زخمی‏ات کند تا آثار رنج‏های زندگی از خاطرات محو شود. او از طرف خدا آمده است تا در تنهایی‏های مردانه‏ات، با تو هم گریه شود. مگر نه آنکه فرموده‏اند: «جهاد زن، خوب همسرداری است.» زهرای تو، نیت خیر کرده است تا در این جهاد الهی، توفیق شهادت بیابد و نزد خدای عشق روسپید شود. او هرگز از تو چیزی نخواهد خواست که تو را به سختی بیندازد و یا از توانت فراتر باشد. زهرا علیهاالسلام در کنارت می‏ماند، تا وقتی که تازیانه‏ها میان دست او و تو فاصله بیندازد.

تا فاطمه‏ات علیهاالسلام هست، اجازه نخواهد داد که شانه‏های مهربانت از اندوه بلرزد و چشمان نازنینت به اشک، تر شود.

چه فرخنده شبی!

دشت و دریا، جملگی، پر از کلمات سحرانگیز صبح شده‏اند. «چه فرخنده شبی» را ستارگان انتظار کشیده بودند!

همه جا سفره‏های مهرآفرینِ «مبارکباد» گسترده شده است. هر سو نگاه می‏کنی، شادی سوسو می‏زند «ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما» درود بر پیامبری که این دو نور مشابه را با دستان سرشار از میمنت، به امتزاج درآورد. دل را باید گفت تو از این مجلس بی‏ریا چقدر فاصله داری؟ مبادا سهمی از شادی نبری! مبادا بی‏بهره‏مندی و بهکامی، تنها نظاره‏گر باشی!

«چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‏غش        کنون به جز دل خوش هیچ در نمی‏باید»

جشن آسمانی

بانو سلام! من پرنده کوچکی هستم که در ولادت تو بر شاخه درخت خانه خدیجه، نوای شادی سرودم و پس از وفات آن بانوی کریمه، نای من به بانگ عزا مرا یاری نکرد. اما امروز آمده‏ام به مبارکباد وصلت تو ـ نور متعالی ـ بار دیگر هلهله شادی سر می‏دهم. بانوی راستین خانه عدل و عدالت، نمک پرورده دامان عشق جاوید پیامبر! به دست‏بوسی ساده‏ترین عروس جهان آمده‏ام که پیرایه‏های زمینی را وانهاده و جامه بهشتی به تن کرده است. سهم مرا در جشن بزرگ آسمانی‏ات فراموش نکن!

بانوی اول و آخر جهان

پیوند یاسی از سلاله پاک محمدی و لاله‏ای از نسل همان باغ و همان گل...؛ زمین و زمان، به شادباش این پیوند مقدس آمده‏اند. مروارید چشم‏هاست که بر سر و روی تازه عروس می‏ریزد و فرشتگان، سبد سبد گل از باغ‏های بهشت، پیش پایشان می‏افشانند. اگر زمین در غربت همیشگی‏اش چیزی برای شادباش این دو فرشته آسمانی ندارد، ملائک از فردوس، هدیه آسمانی خدیجه علیهاالسلام را می‏آورند و دعای خیر مادر را در طبقی از نور، نثار چشم‏های نگران فاطمه می‏کنند. عروسی که پدرش خیرالبشر و شوهرش اسداللّه‏ باشد، عروسی که فاطمه باشد، بانوی اول و آخر جهان نیست؟!

 

منبع: تبیان (به نقل از مجله اشارات)

ویژه نامه عید قربان

 

 

 

عید قربان یکی از اعیاد بزرگ مسلمین است در روز دهم ذی‌الحجه که آن را اضحی نیز می‌گویند.

در این روز حاجیان بیت‌الله الحرام گوسفند یا شتری را ذبح می‌کنند و آن در غیر حج مستحب مؤکد است، چنانکه از حضرت رسول (ص) رسیده:

اینکه خداوند روز اضحی را عید قرار داده تا فقرا گوشت فراوان به دستشان رسد، پس به آنها گوشت بخورانید.

امیرالمومنین (ع)  فرموده‌اند: اگر مردم می‌دانستند که قربانی در روز عید اضحی چه اجری دارد وام می‌گرفتند و قربانی می‌کردند، چرا که با اولین قطره خون آن صاحب قربانی آمرزیده گردد.۱

قربانی و عید قربان در اسلام

این روز سالروز دستور قربانی اسماعیل است به ابراهیم خلیل‌الله. خداوند که اسماعیل را پس از سال‌های طولانی به ابراهیم هدیه کرده بود اکنون او را در معرض آزمایشی بسیار سخت قرار داده و خواهان قربانی اسماعیل است.

از او خواسته شده که اسماعیل را که اکنون نهالی برومند شده، جوانی جان ابراهیم و تنها ثمره زندگی‌اش است را قربانی کند.

در این لحظه بت‌شکن تاریخ خود در هم می‌شکند، از تصور پیام می‌شکند، اما فرمان فرمان خداست. ابراهیم باید انتخاب کند.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوت و امامت مردم و جهاد علیه شرک و پایه‌گذاری توحید و شکستن بت و نابودی جهل و از همه جبهه‌ها پیروز بیرون آمدن و از همه مسئولیت‌ها موفق بیرون آمدن، هیچ جا به خاطر خود درنگ نکردن و از راه گامی در پی خویش منحرف نشدن همیشه و همه‌جا خوب امتحان دادن… حال می‌بایست انتخاب سختی می‌کرد، وسوسه‌های شیطان کار را دو چندان سخت می‌کرد.

به هر حال ابراهیم آن بنده مخلص خدا به پیام حق تسلیم شد، او این پیام را با هزاران رقت به اسماعیل منتقل کرد؛ شرمگین و خسته، اما اسماعیل با آرامشی قلبی به او اعلام کرد تسلیم امر خدا باش و خواهی دید من از صابران خواهم بود.

ابراهیم شگفت‌زده بود. شروع به قربانی کرد، در کمال انسانیت به اوج رسیده بود، او غریزه فرزند دوستی را زیر پا گذاشته و به صعود به عشق حقیقی عینیت می‌بخشید، حال که از آزمایش الهی سربلند شده، معبود او گوسفندی را برای ذبح می‌فرستد. چقدر زیباست حس آزادگی از تعلقات و چقدر زیباتر حس عاشقانه‌ عابد و معبود. و حجاج به پاس بزرگداشت آن روز، در منا گردهم می‌آیند. ابراهیم‌گونه تعلقات خود به هر آنچه رنگ دنیایی و غیرخدایی دارد  را می‌بایست قربانی کنند.

اسماعیل در وادی کیست؟ ثروت و مال، موقعیت و مقام، کسب‌ و کار، زن و فرزند و… هر آنچه تو را از انسان بودنت دور خواهد کرد.

آری در این روز بزرگ باید آنچنان به یقین قلبی دست یافته باشی که تمام نفسانیات را قربانی کرده، در خود زمینه رشد تقوا را ایجاد کنی تا پله پله به قرب معبود ازلی نزدیک و نزدیک‌تر شوی.

و خوشا آنان که از این فرصت به خوبی استفاده می‌کنند و ابراهیم‌وار از این آزمایش سربلند بیرون می‌آیند.

ریشه قربانی در ادیان و ملل گوناگون

قربانی چیست؟۲

پیشکش آوردن است، چیزی که در قربانی مهم است بیش‌تر آن چیز باید مظهر ارزش یا خلوص باشد نه استفاده اتفاقی از یک جنس مازاد.

آن قدر فرد قربانی کننده به آن چیز تعلق داشته باشد که برای نتیجه‌ بخش بودن این عمل در حین اجرای عمل قربانی حالت از دست دادن چیزی با ارزش در او دیده شود.

پیشکش یک شیء در بسیاری از زمینه‌های دینی متداول است. پیشکش ممکن است جاندار یا بی‌جان باشد.

جاندار، حیوانی یا در حالت افراطی انسانی نیز بوده است و چیز بی‌جان مثل غلات، برنج و شیر را پیشکش می‌کردند

که هدف این نوع قربانی‌ها، خشنود کردن خدایان مربوطه، طلب نعمت یا کسب نتایج مطلوبی چون موفقیت در جنگ یا دورکردن مریضی یا شکرگ‍زاری باشد.

در هر حال امر قربانی از آغاز تاریخ بشر وجود داشته و در پاره‌ای از موارد به علت افراط در آن در برخی ادیان و ملل منسوخ گشته، مثلاً در ایران آریایی‌های مقیم این فلات آنچنان در امر قربانی افراط ورزیدند، حتی در مسأله‌ قربانی انسانی نیز حد اعتدال را به طور وحشتناکی ردکردند که زرتشت با آن مبارزه سختی کرد و قربانی را از آیین خود کمرنگ و حذف نمود.۳

منشأ تشریع قربانی

این مطلب را با طرح یک سؤال آغاز می‌کنیم، آیا خداوند بندگان را مأمور کرده حیوانی را ذبح کنند بدون هیچ فایده و نتیجه‌ای؟

آنچه مسلم و عقلانی است این است که مقصود خالق حکیم از ذبح حیوان به مصرف رساندن و احسان مستمندان و قانع آبرومند است که این معنی منصوص و صریح کتاب مجید است. بنابراین ذبح حیوان به هدف تأمین ارزاق و کثیری از حوایج دیگر انسان‌های نیازمند است.

( یذکروا اسم الله فی‌ایام معلومات علی ما رزقهم من بهیمه الانعام فکلوا منها و اطعموا البائس الفقیر) سوره حج-۲۸،۲۹

نام خدا را در روزهای معلوم یاد نمایید بر آنچه ایشان را از چهارپایان روزی کرده. پس از گوشت‌ آنها بخورید و سختی کشیده فقیر را از آن اطعام نمایید.

بعد از ۷ آیه مجدداً می‌فرماید:

والبدن جعلناها لکم من شعائرالله لکم فیها خیراً ، فاذکروا  اسم‌الله علیها صواف فاذا وجبت جنوبها فکلوا منها و اطعموا القانع و المعتر کذلک سخرناها لکم لعلکم تشکرون(حج۳۶)

و شتران تنومند را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم، در این شتران برای شما خیر است،‌ پس هنگامی که آنها برای نحر ردیف شدند نام  خدا را بر آنها ذکر کنید، پس چون پهلوی آنها فرود افتاد از آنها بخورید و به درماندگان آبرومند و فقیرانی که در معرضند بخورانید، ما این شتران را برای شما رام و سخر گردانیدیم تا تشکر ایزد تعالی را بجا آورید.

پس منشأ قربانی بر طبق آیات قرآنی چیزی نیست جز یاری رساندن به مستمندان و گرسنگان. از سوی دیگر ریختن خون حیوان اگر بدون دلیل و استفاده خاصی باشد در اسلام منع شده است. چنانکه پیامبر فرمود: به قتل مرسان گوسفند یا شتری را مگر برای خوردن.

یا در جای دیگر فرمودند:

کسی که گنجشکی را بیهوده به قتل رساند، روز قیامت در پیشگاه خداوند فریاد می‌زند و می‌گوید:

پروردگارا، فلان کس مرا بیهوده کشت نه برای بهره گرفتن.

منظور از بیان این دو روایت طرح هدفمند بودن آیین قربانی در اسلام است.

موضوع وجود حق فقرا در قربانی به حدی اهمیت دارد که غیر از هدی تمتع و قران، خوردن گوشت سایر قربانی‌های کفارات حج بنابر مشهور بر صاحبش حرام است.

حتی در برخی روایات به مسلمین توصیه شده که برای قربانی بهترین و فربه‌ترین حیوان‌ها را انتخاب کنند تا گوشت کافی به اهل استحقاق برسد.

اگر این مسائل به خوبی رعایت می‌شد عدالت اقتصادی و اجتماعی در جامعه مسلمین برقرار می‌شد و فقرا به حق تعبیه شده خودشان در اموال ثروتمندان می‌رسیدند و فاصله طبقاتی و فقر در جامعه اسلامی مشاهده نمی‌شد.

هدف باطنی قربانی

قربانی یکی از شعائر الهی است که اجرای آن ایجاد تقوا می‌کند:

«و من یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب»

کسی که شعائر خدا  را بزرگ شمارد، و بر وفق آنها رفتار نماید تقوی در قلبش راسخ می‌گردد و تا اجل مسمی یعنی تا آخر عمر از عمل به آن شعائر منتفع می‌شود، چرا که احکام الهی که شعائر الهی می‌باشند به منظور احراز منافع و مصالح دنیا و آخرت مردم وضع شده‌اند و این آیه افاده می‌کند که اعمال حج و از آن جمله قربانی  از آغاز تا انجام رو به سوی او داشتن و سیر به سوی خداوند است.

پس در نتیجه یکی دیگر از اهداف دنبال شده در قربانی قرب به خداوند و نزدیک شدن به حریم امن الهی است. این شعائر که قربانی از جمله آنها می‌باشد هدفش ایجاد تقوا در قلب‌هاست.

چنانکه خداوند می‌فرماید: لن ینال الله لحومها ولادماؤها و لکن یناله التقوی منکم.

گوشت‌های قربانی و خون‌هایی که در آن هنگام ریخته می‌شود هرگز به خدا نمی‌رسد، ولی آنچه به او می‌رسد تقوای شماست.

یعنی قربانی‌کنندگان تنها با انجام عمل ظاهری قربانی به رضای حق و مقام قرب نایل نمی‌شوند،  مگر این عمل با خلوص نیت و موافق شرایط تقوی و دوری از منکرات و مناهی، پس در صورتی که این حقایق را که مقصد اعلی حج و سایر عبادات است را به دست نیاوری، قربانی کردن هر چند زیاد باشد و قربانی فربه برای آنان سودی نخواهد داشت.

و از اسرار حج همین است که حجاج در کنار این اعمال ظاهری باید صاحب تقوی شوند، یعنی با خلوص نیت و ایمان شدید قلبی آنها را بجا آورند تا حج مقبولی داشته باشند.

یک نکته جالب در امر قربانی جایگزینی روزه است که البته مشروط به ۲ شرط است:

۱- حیوان برای قربانی نباشد     ۲- فرد استطاعت قربانی را نداشته باشد.

قرآن مجید می‌فرماید:

کسی که عمره را به حج رسانید پس آنچه از قربانی که در توانش باشد انجام دهد، پس آن کس که نیابد سه روز در ایام حج روزه دارد و هفت روز هنگام بازگشت به وطن. (بقره- ۱۹۶)

نتیجه‌گیری و خلاصه‌‌ای از اسرار و فلسفه قربانی

۱- فداکردن مال و انفاق آن در راه خدا از جمله حکمت‌های قربانی است.

۲- امر قربانی ظاهر و باطنی دارد، ظاهر آن ذبح حیوان است به هدف دستگیری از گرسنگان، باطن آن کشتن نفس اماره است.

انسان که در عرفه به شناخت و در مشعر به شعور و آگاهی رسید، امروز با کسب اطلاعات کافی درمورد خویش و خدای خویش باید حیوان نفس را قربانی کند تا از این طریق به اوج کمال خود نایل شود.

۳- در برخی روایات قربانی را سبب آمرزش گناهان نیز دانسته‌اند و گفته شده، با ریختن اولین قطره‌ خون قربانی گناهان صاحبش بخشیده می‌شود (البته شرط اخلاص را نباید فراموش کرد).

۴- سیر کردن گرسنگان، همانطور که گفتیم قرآن فرموده: فکلوا منها واطعموا القانع و المعتر، از گوشت‌های قربانی هم خودتان میل کنید هم به قانع و فقیر دهید.

۵- هدف عالی قربانی «تقوا» است.

قربانی باید از روی خلوص نیت انجام پذیرد تا سبب شکوفایی روح ایثار، نشان دادن میزان عشق و قرب به خدا باشد. تا تقوا در دل و قلب مسلمان ایجاد شود

 


 

 

 

روز مباهله
 

 

مباهله از ريشه‌ی "بهل" در لغت به معناي رها كردن آمده و "ابتهال" که از همان ماده است به معنای تضرع و خضوع در دعا معنا شده است.[1] اما مباهله در قرآن کریم به معنای ملاعنه و لعن و نفرین یکدیگر مطرح شده است؛[2] پس لعن از لوازم دعاي انسان به حساب ميآيد که در قرآن به این معنا بیان شده و علماء به این اعتبار، ابتهال را به لعن معنا کرده‌اند.[3]

بعد از فتح مكه در سال نهم هجري به دنبال تبليغ دين مبين اسلام در شهرهاي مختلف، گروههاي فراواني از مناطق دوردست براي پذيرش اسلام و مناظره با پيامبر اكرم(ص) به حضور ايشان در مدينه شرفياب ميشدند؛ به همين جهت آن سال به نام "عام الوفود" يعني سال ملاقات گروهها با رسول خدا(ص) شهرت يافت.[4] يكي از آن گروهها چند نفر از اهل نجران و پيرو حضرت عيسي(ع) بودند كه به مدينه ميآمدند تا علاوه بر آشنا شدن با كسي كه خود را پيامبر معرفي ميكرد، از وضعيت دين جديد او آشنايي پيدا کنند.[5] اين گروه پس از ورود به مسجد مدينه و آشنايي با پيامبر اسلام، در مورد اعتقادات ديني خود با او به محاجّه پرداختند؛ اما مسيحيان پس از مناظره و شنيدن برهانهاي كافي از جانب پيامبر اسلام قانع نشدند؛ در نتیجه خدای سبحان به رسولش دستور داد تا با آنها به مباهله بپردازد:[6]
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَاذِبِينَ»[7]
«هر گاه بعد از علم و دانشى كه (درباره‌ی مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»
با توجه به تفاسير مختلفي كه درباره‌ی اين آيه بيان شده، ‌نبي مکرم اسلام –صل‌الله علیه و آله- در ابتدا مسیحیان را دعوت به اسلام ميكند و آنها در مقابل خود را مسلمان و معتقد به خدا و عملكننده به دستورات او معرفي ميكنند. پيامبر اسلام(ص) براي مسلمان خصوصيات و صفاتي را معرفي ميكند كه از جمله‌ی آن، اعتقادات صحيح در مورد حضرت عيسي(ع) است.[8]
مسيحيان زمان پيامبر اسلام(ص)، حضرت عيسي(ع) را به دلیل اينكه بدون پدر به دنيا آمده بود، به عنوان پسر خداوند قبول داشتند:
«وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ...»[9]
«يهود گفتند: عزير پسر خداست! و نصارى گفتند: مسيح پسر خداست!...»
حضرت محمد(ص) با بیان ويژگيهايي از خداوند متعال،‌و نيز با بیان ويژگيهايي از حضرت عيسي(ع) از جمله خوردن و نوشيدن و... به آنها ثابت نمود كه عقيده‌ی آنها خالي از حجت بالغه و عاري از صحت و درستي بوده و مسيح(ع) به عنوان مخلوق، نميتواند فرزند خدا باشد.[10]
به دنبال اين جواب، مسيحيان مسئله‌ی ديگري را مطرح نموده و درباره‌ی پدر عيسي(ع) سؤال مينمايند. در اين هنگام از جانب خداوند، آيه‌اي به پيامبر وحي ميشود كه در آن به مسئله‌ی شباهت تولد عيسای مسیح با حضرت آدم اشاره شده است:
«إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ‏ عِندَاللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»[11]
«مَثَل عيسى در نزد خدا، همچون آدم است كه او را از خاك آفريد، و سپس به او فرمود: موجود باش! او هم فوراً موجود شد. (بنابراين، ولادت مسيح بدون پدر، هرگز دليل بر الوهيّت او نيست.)»
نبي اكرم(ص) در جواب آنها با تلاوت اين آيه و با  به چالش كشيدن تفكرات آنها، اين مسئله را مطرح ميكند كه چگونه آنها مسيح را به دليل نداشتن پدر، به عنوان پسر خدا قبول دارند؛ درحالي‌كه آدم را كه نه پدر داشته و نه مادر، پسر خدا نميدانند؟[12]
وقتی پيامبر اكرم(ص) با این بیان و استدلال از احتجاج و مناظره با مسيحيان نتيجه نگرفت، ‌از جانب خداوند مأمور شد تا با آنها به مباهله برخيزد.
اهل نجران نيز بعد از مشورت به اين كار راضي شده و قرار بر اين ميگذارند تا فردا صبح هر دو گروه با فرزندان و همسران خود به محل تعيين شده آمده و براي نابودي اهل باطل دعا كنند.[13]
پيامبر اكرم به همراه علي‌بن ابیطالب، فاطمه‌ی زهرا، حسن و حسين –صلوات‌الله علیهم اجمعین- روانه ميشوند.[14]
مسيحيان نجران كه به نبوت پيامبر(ص) ايمان داشته و دعاي او را همانند انبياي پيشين مستجاب ميديدند،[15] نابودي خود را در اين ماجرا حتمي دانسته و  هنگامي كه مشاهده كردند او عزيزترين نزديكان خود را براي اينكار راهي ميدان كرده است، به صدق ادعاي او پي برده و از مباهله منصرف ميشوند. آنها در میان خود به اين نتيجه ميرسند كه اگر ادعاي او بياساس بود، هيچگاه در صحنهاي كه قرار است همراهان ايشان مورد لعن و نفرين قرار گيرند، اهل بيت خويش را سپر بلاي خود قرار نميداد؛ لذا آوردن آنها به اين صحنه دليل بر درستي دعاوي ايشان و اطمينان خاطر از نابودي طرف مقابل است. اين امر موجب شد تا مسيحيان از مباهله دست كشيده[16] و به پرداخت جزيه به پيامبراسلام راضي شوند.[17]

جریان مباهله علاوه بر اینکه دليلي بر نبوت پيامبر اكرم(ص) است، برتري و فضيلت اهلبيت او را كه همراه حضرت به مباهله آمده بودند، اثبات ميکند.[18]
اين آيه به‌طور روشن بر برتري و فضيلت اهل‌بيت و آل‌عبا دلالت دارد.[19] حتي به جرأت ميتوان گفت كه در فضیلت اهل بیت پیامبر نازل شده است.[20] سند این روايات و تفاسيري است كه به وفور در ميان گفتهها و سخنان مفسرين شيعه و اهل سنت يافت ميشود.[21]
نمونه‌ی بارز آن سخن امام رضا(ع) در اين‌باره است که می‌فرمایند: «خداوند، بندگان پاك خود را در آيه‌ی مباهله مشخص ساخته و به پيامبرش دستور انجام مباهله با مسيحيان را داده است. به دنبال نزول اين آيه، پيامبر اكرم، علي و فاطمه و حسنين –صلوات‌الله علیهم اجمعین- را با خود به مباهله برد. اين مزيتي است كه هيچكس در آن، بر اهلبيت(ع) پيشي نگرفته و فضيلتي است كه هيچ انساني به آن نرسيده و شرافتي است كه قبل از آن هيچكس از آن برخوردار نبوده است.»[22]
برخی از مفسرين اهل سنت،‌ذيل آيه مباهله، پس از اثبات وجود اهل بيت همراه پيامبر(ص)، درباره‌ی فضائل ايشان مينويسند:
روايت شده كه پيامبر اسلام با يك عباي پشمي سياه رنگي از منزل خود خارج شدند، حسن(ع) آمد، او را داخل عباي خود نمودند؛ سپس حسين(ع) آمد، او را نيز داخل عباي خود قرار دادند؛ پس علي(ع) و فاطمه(س)‌آمدند. بعد از آن حضرت(ص) فرمودند: «خداوند فقط ميخواهد پليدي را از شما اهلبيت دور كند و شما را كاملا پاك سازد.» وي بعد از بيان اين واقعه ميگويد: بدان كه در مورد صحت اين روايت بين مفسران و محدثان اتفاق نظر وجود دارد.[23]

با توجه به مطالب فوق با بررسي كتابهاي تفسيري و تاريخي موجود، ‌اعم از شيعه و سني، اين نتيجه به دست آمد كه آيه‌ی مباهله اختصاص به پيامبر اكرم و اهلبيت او دارد. با اين وجود تعداد محدودي از اهل سنت به سبب غرضورزي كه با جريان شيعه و پيروان مكتب اهلبيت(ع) دارند، در خصوص اين آيه شبهاتي را مطرح نموده و با خارج كردن آن از جريان آل‌پيامبر(ص)، سعي در خدشه وارد كردن به فضيلت اهلبيت(ع) نمودند.[24]
اهم ايراداتي كه به تفاسير وارد نمودهاند از اين قرار است:
شبهه‌ی اول. وجود كلمات و عبارات جمع در آیه  
با توجه به روايات و تفاسيري كه در خصوص اين آيه بيان شد،‌تنها كساني كه در اين واقعه‌ی تاريخي همراه پيامبر حضور داشتند، اهل بيت ايشان (علي، فاطمه و حسنين) بودند.
برخی اهل سنت همین استعمال کلمات جمع را در آیه (ابنائنا، ‌نسائنا و انفسنا) بهانه قرار دادند برای رد حضور اهلبيت و شركتكنندگان در جریان مباهله را، مؤمنين و اصحاب پيامبر می‌دانند.[25]

1. خداوند در اين آيه آوردن خويشان و فرزندان را به هر دو گروه مسلمان و مسيحيان امر نموده، بنابراين امر فقط مربوط  به شخص پيامبر نبوده است.[26]
2. مراد خدا در آيه اين بوده كه هر يك از دو گروه بايد تمام فرزندان، زنان و خويشان نزديك خود را به صحنه بياورند. رسول اكرم نيز براي امتثال فرمان خداوند متعال، تمام نزديكان خود را به ميدان آورد؛ لكن تعداد آنها از يك زن و دو فرزند و يك مرد تجاوز نميكرد و اگر بيشتر از اينها بودند، حتما بقيه را هم در اين قضيه دخالت ميداد.[27]
3. همچنين علاوه بر اين آيه، در بسياري از آيات ديگر نيز داريم كه فعل و عبارت به صورت جمع آمده و لكن به شخص معيني اشاره دارد؛ مانند آیه‌ی ذیل:[28]
«لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»[29]
«خداوند، سخن آنها را كه گفتند: خدا فقير است و ما بى‏نيازيم، شنيد.»
بر اساس اعتراف عدهاي از مفسربن، گوينده‌ی اين سخن شخص خاصي به نام "حي بن احطب" و يا "نحاص" بوده است.[30]

نكته ديگري كه اين نويسنده مغرض در بيانات خود آن را زير سؤال برده، سن كم امام حسن و امام حسين(ع) در اين واقعه‌ی تاريخي است. به نظر او حسنين(ع) در روز مباهله به سن تكليف نرسيده و در واقع غير بالغ بودهاند؛ در نتيجه مستحق ثواب نبوده و افضل صحابه به شمار نميآيند.[31]
در جواب اين سؤال بايد گفت كه اولاً انتخاب اين دو نفر براي شركت در مباهله توسط پيامبر اكرم(ص) صورت پذيرفته است و اگر شخص ديگري برتر از اين دو بزرگوار وجود داشت، قطعا رسول خدا(ص) او را انتخاب مينمود؛[32] بنابراين آوردن حسن و حسین، به برتري آنها نسبت به ديگران دلالت ميكند.[33]
ثانیاً رسيدن به كمالات و ازدياد درك و فهم در افراد، به سن زياد و بلوغ سني آنها بستگي ندارد؛ همچنان‌كه حضرت يحيي(ع) بنا بر آيات قرآن مجيد در سن طفوليت، به مقام نبوت نائل گشته و حضرت عيسي(ع) نيز در گهواره به اذن خداوند متعال سخن گفته و ادعاي نبوت و پيامبري نمود. [34]

از جمله اشكالات ديگري كه در اين مورد گرفته شده، نسبت دادن تعبير "انفسنا" به حضرت علي(ع) است؛ درحالي‌كه معني اين كلمه (خودمان) به گوينده‌ی سخن (پيامبر) برميگردد و علي‌بن ابیطالب شخص ديگري غير از متكلم است؟[35]
در جواب اين سؤال گفته‌اند كه: چون شخص پيامبر(ص) دعوت كننده‌ی مسيحيان به مباهله بود، طبيعتا و در عالم خارج شخص دعوت كننده و دعوت شونده نمی‌تواند یکی باشد؛ بدين معني كه انسان در بين جمع، خود را به آنچه در نظرش است دعوت نميكند؛ لذا آوردن لفظ "انفسنا" كه گوينده‌ی آن حضرت محمد(ص) است، بايد شخصي غير از خود ايشان باشد.[36]
از سویی دیگر احادیث زیادی از وجود مبارک پیامبر اکرم(ص) نقل شده که در آن علی(ع) را نفس خویش معرفی نموده است؛ از جمله، حضرت در حدیثی میفرمایند:
«علی(ع) از من و من از علی(ع) هستم. گوشت او از گوشت من و خون او از خون من است. نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسی است.»[37]
در حديث ديگري آمده است كه: «علي نفس من است.»[38]
همچنين اجماع شيعه و اهل سنت است كه حضرت علي(ع) در اين واقعه حضور داشته و غير از پنج تن آل‌عبا كس ديگري همراه پيامبر(ص) نبوده است. پس بدون شك علي، نفس پيامبر بوده که در آیه‌ی مباهله معرفی شده است.[39]
علاوه بر آن، در آيه‌ی شریفه كلمه‌ی "أبناءنا" به حسنين(ع) اشاره ميكند و عبارت "نساءنا" دلالت بر حضرت زهرا(س) دارد؛ در نتيجه با تطبيق دادن الفاظ آيه با  تفاسير و رواياتي كه درباره‌ی آن نازل شده، ميتوان به دلالت واژه‌ی "انفسنا" بر وجود مبارک علي‌بن ابیطالب(ع) پي برد. بنابراین اگر اين آيه در مورد علي(ع) مصداق پيدا نميكرد، حضور ایشان در داستان مباهله محلي از  اعراب نداشت[40] و پيامبر كه در مقام امتثال امر خداوند بود، هيچگاه او را با خود به صحنه‌ی مباهله نميبرد.[41]


[1]. ابن منظور، محمد بن مكرم‏؛ لسان العرب،‏ بيروت، دار صادر، 1414ق، ج‏11، ص71 و طریحى، فخرالدین؛ مجمع البحرین‏، تهران، كتابفروشى مرتضوى، چاپ سوم، 1375ش، ج‏5، ص327.
[2]. زكريا، احمد بن فارس؛ معجم مقاييس اللغة، ‌قم، دارالكتب العلمية، بي‌تا، ‌ج1، ص310 و جوهري، اسماعيل بن حمام، معجم الصحاح اللغه، بيروت، دارالمعرفة، چاپ اول، 1426ق، و لسان العرب، ج‏11، ص72.
[3]. راغب اصفهانى، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن، دمشق بیروت، دارالعلم الدارالشامیة، چاپ اول، ‏1412ق، ص149.
[4]. جوادي آملي،‌عبدالله؛ ‌تسنيم (تفسير قرآن كريم)، ‌قم، اسراء، مرداد 1381ش، چاپ اول، ج14، ص452.
[5]. طیب، سید عبدالحسین؛ اطیب البیان فی تفسیر القرآن، تهران، اسلام، 1378ش، چاپ دوم، ج‏3، ص228.
[6]. بلاغى نجفى، محمدجواد؛ آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، قم،  بنياد بعثت، ‏1420ق، چاپ اول، ج‏1، ص290.
[7]. آل عمران/61.
[8]. طباطبایى(علامه)، سید محمدحسین‏؛ المیزان فى تفسیر القرآن، ‏قم، جامعه‏ى مدرسین حوزۀ علمیۀ قم،‏ 1417ق، چاپ پنجم، ج‏3، ص15.
[9]. توبه/30.
[10]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص15.
[11]. آل عمران/59.
[12]. گنابادى، سلطان محمد؛ تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، بيروت، مؤسسة الأعلمي، ‏ 1408 ق، چاپ دوم، ج‏1، ص269.
[13]. كاشانى، ملا فتح‌الله‏؛ تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ‏تهران، كتابفروشى محمدحسن علمى، 1336ش، ج‏2، ص239.
[14]. قمى، على بن ابراهيم‏؛ تفسير قمى، تحقيق سيدطيب موسوى جزايرى‏، قم‏، دارالكتاب‏، ‏1367ش، چاپ چهارم، ج‏1، ص104.
[15]. طبرسى، فضل بن حسن‏، تفسير جوامع الجامع‏، تهران‏، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزۀ علميۀ قم‏،  1377ش، چاپ اول، ج‏1، ص179.
[16]. ابوالفتوح رازى، حسين بن على؛‏ روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، ‏مشهد، آستان قدس رضوى،‏  1408ق، ج‏4، ص361.
[17]. طبرسى، فضل بن حسن‏؛ مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تهران، ناصر خسرو، ‏1372ش، چاپ سوم، ج‏2، ص764.
[18]. بيضاوى، عبدالله بن عمر؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ‏بيروت، دار احياء التراث العربى،‏ 1418ق، چاپ اول، ج‏2، ص21.
[19]. زمخشرى، محمود؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت، ‏دارالكتب العربی، ‏1407ق، چاپ سوم، ج‏1، ص370.
[20]. مكارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامیة، 1374ش، چاپ اول، ج‏2، ص582.
[21]. بحرانى، سيدهاشم، البرهان فى تفسير القرآن، ‏تهران، بنياد بعثت، 1416ق، چاپ ‏اول، ج‏1، ص631 و فخرالدین رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر؛ مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ‏1420ق، چاپ سوم، ج‏8، ص247.
[22]. عروسى حويزى، عبدعلى بن جمعه؛ تفسير نورالثقلين، قم،‏ اسماعيليان،‏ ‏1415ق، چاپ چهارم، ج‏1، ص349.
[23]. مفاتیح الغیب، ج‏8، ص247.
[24]. تفسير نمونه، ج‏2، ص582.
[25]. محمد، رشيدرضا؛ المنار، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1423ق، چاپ اول، ج3، ص283.
[26]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص240.
[27]. تفسير تسنيم، ج14،ص473.
[28]. صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن، قم‏، فرهنگ اسلامى‏، 1365ش، چاپ دوم‏، ج‏5، ص179.
[29]. آل عمران/181.                 
[30]. ابن عاشور، محمدبن طاهر؛ التحرير و التنوير، بي‌تا، ج‏3، ص297 و  مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏2، ص898.
[31]. محمد، رشيدرضا؛ المنار، ج3، ص283.
[32]. تفسير نمونه، ج‏2، ص587.
[33]. حائرى تهرانى، مير سيدعلى‏؛ مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر، تهران، ناشر: دارالكتب الاسلاميه، 1377ش، ج‏2، ص212.
[34]. طوسى، محمدبن حسن؛ ‏التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى‌تا، ج‏2، ص 485. مريم/12 و 30.
[35]. المنار، ج3، ص283.
[36]. حسينى شاه عبدالعظيمى، حسين بن احمد؛ تفسير اثنا عشرى، ميقات‏، 1363ش، چاپ اول، ج‏2، ص128.
[37]. البرهان في تفسير القرآن، ج‏4، ص483.
[38]. آلاء الرحمن في تفسير القرآن، ج‏1، ص294.
[39]. تفسير اثنا عشرى، ج‏2، ص128.
[40]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏2، ص764.
[41]. تفسير تسنيم، ج14،ص473 و تفسير نمونه، ج‏2، ص587.